تبليغاتX
دیوونه دوست دیوانه است!
این جمله نخستین جمله فلسفی من بود.این را بابام گفت که فلسفی است ورنه من فلسفه نمی دانم
در مدرسه ما یک دوره مسابقات شطرنج برگزار شد و خوش بختانه این جانب در آن شرکت کردم و نفر نخست مسابقات در کل مدرسه شدم.

امیدوارم بتوانم در این زمینه بیشتر تلاش کنم و ترازهای بالاتری را در این دانش بدست آورم.

 

+ نوشته شده در  88/08/10ساعت 8:54  توسط فرهود عزیز بابا  | 

دوستان خوبم سلام.

ببخشید مدتی این وبلاگ را پر نکردم. چون سرم خیلی شلوغ بود.

البته الان هم سرم خیلی شلوغ است. اما تلاش می کنم که کم کم دوباره بنویسم. این بار تلاش می کنم که خودم بنویسم. چون الان می توانم بخوانم و بنویسم.

من کلاس اول ژاپنی تمام کردم و حالا کلاس دوم ژاپنی هستم. در مدرسه جمهوری اسلامی ایران هم درس می خوانم. حالا وقت امتحانات من در مدرسه جمهوری اسلامی ایران است و باید هفته آینده امتحان بدهم.

خدا نگهدار

+ نوشته شده در  88/02/26ساعت 14:16  توسط فرهود عزیز بابا  | 

امروز صبح به هنگام خوردن صبحانه ،فرهود عزیز بابا گفت: بابا می دانی می خواهم چه کاره شوم؟

بعد ادامه داد که می خواهم صبح ها جراحی کنم و بعد از آن بروم سه تا ۴ ساعت پرده خانه خدا (کعبه) را بدوزم.

بابا گفت: خوب برای دوختن آن پرده باید خیاطی بلد باشی. فرهود هم گفت: تا زمانی که  جراح نشدم خیاطی را یاد می گیرم. وقتی که جراح شدم خوب پس از جراحی می روم و پرده خانه خدا را می دوزم.

بابایش نیز دعا کرد که همگی روزی به حج برویم. این را می نویسم تا شاید بزودی به آن جا مشرف شدیم و بعد یاد این خاطره می افتیم. ان شالله.

 

سفرنامه حج تمتع فربود شکوهی

+ نوشته شده در  87/04/26ساعت 0:55  توسط فرهود عزیز بابا  | 

دوره متوسطه -۲ را با آقای استاد گارسی فروش آغاز کردم. شوق زیادی برای مسابقات دارم. چون شنیدم که از اول تیر ماه مسابقات شطرنج مدرسه در روزهای جمعه هر هفته برگزار می شود.

این عکس ها را هم برای خاطره می گذارم. ۲۶ خرداد ۱۳۸۷ - مدرسه شطرنج شهمات

بزودی فهرستی از بازیهایم را روی وبلاگم می گذارم.

نکته:: عزیزی نظر داد و گفت : بابا فرهود کاسپارف ... باید بگویم که من هنوز بابا نشدم و من فرهود کاسپارف نیستم. من فرهود شکوهی هستم و امیدوارم که به دعای شما و توکل بر خدا استاد بزرگ شطرنج ایران شوم. یعنی فرهود شکوهی استاد بزرگ شطرنج ایران!

حالا شما چه احساسی دارید که با یک استاد بزرگ (ان شالله) صحبت می کنید!؟

+ نوشته شده در  87/03/27ساعت 2:3  توسط فرهود عزیز بابا  | 

سرانجام پس از مدتها تلاش دوره متوسطه -۱ شطرنج را هم به پایان بردم و قرار است که بزودی وارد دوره متوسطه - ۲ شوم.

این عکس را برای خاطره می گذارم. مدرسه شطرنج شهمات کلاس درس استاد علی رضا توکل.

+ نوشته شده در  87/03/27ساعت 1:55  توسط فرهود عزیز بابا  | 

نخستین روز کلاسم را با آقای استاد علی رضا توکل گذراندم. همانند همه کلاس های دیگر وقتی که تازه واردی به کلاس می آید قدیمی ترهای کلاس برایش کرکری می خوانند. از همین روی در پایان درس قرار شد که دو به دو با هم بازی کنیم.

چون کلاسم به خاطر کار پدرم روزهای ۵ شنبه تشکیل می شد از همین روی در این کلاس دو ترم را با هم اداره می کردند.قرار شد من ترم مقدماتی -۱ بودم با فردی که نامش یادم نیست مقدماتی - ۲ بود با یکدیگر بازی کنیم.

من بازی کردم و در چهار حرکت حریف را مات کردم. من چنان با اطمینان بازی می کردم که حد نداشت و خیلی خونسرد حریف را بردم. از قرار معلوم حریفم برای همه بچه های کلاس کرکری خوانده بود و کسی تا آن موقع او را نبرده بود! بهر حال وقتی که دیگر بچه ها متوجه بازی ما شدند و من گفتم : مات!

دیگر بچه ها هم میزشان را رها کردند و به میز ما آمدند و حریفم را کلی مسخره کردند! خاک بر سرت از یک بچه مقدماتی-۱ باختی و ... کارد به حریفم می زدی خونش در نمی آمد. به ناچار شروع به داد و فریاد کرد. بیچاره از جلسه بعد دیگر به کلاس نیامد و من تا کنون او را ندیدم.

همین انگیزه ای شد که تا آخر دوره ها را با شادی طی کنم.

بازی من چنین بود:

...

هرآینه باید بگویم که این بازی را بابای خوبم از کتاب شطرنج به من یاد داده بود. از او ممنونم.

این پایینی کله من است!

 

+ نوشته شده در  87/03/23ساعت 10:19  توسط فرهود عزیز بابا  | 

فرهود عزیز بابا در دوران مهد کودک زمانی که ۵ سال داشت ، یک هم کلاسی به نام پرهام اسفندیار نژاد داشت.

فرهود وقتی که به دوره پیشرفته کلاس شطرنج وارد شد نام این دوستش را در فهرست کلاس دید. خیلی شگفت زده شد. شاید روزی  این دو از استادان بزرگ شطرنج کشور عزیزمان شوند و باز هم با هم باشند.

فرهود شکوهی             پرهام اسفندیار نژاد

+ نوشته شده در  87/03/23ساعت 0:51  توسط فرهود عزیز بابا  | 

فرهود عزیز بابا را پس از دانش آموختگی اش به کلاس مدرسه شطرنج شهمات بردیم و ثبت نام کردیم.

رفته رفته بازیهایش را در این وبلاگ می نویسیم. امیدواریم که روزی خودش این کار را بکند.

فرهود شکوهی

+ نوشته شده در  87/03/23ساعت 0:49  توسط فرهود عزیز بابا  | 

سر انجام من هم دانش آموخته شدم.

چند روز پیش من در جشن دانش آموختگی شرکت کردم و افزون بر خوردن کیک این جشن شیرین دوران کودکی کارنامه دانش آموختگی خود را با کلاه فرنگی تحویل گرفتم.

از جشن عکس و فیلم برداری کردند و بزودی آنها را در این جا نصب می کنم.

در این مراسم بابا و مامان و خانم فیروزه هنرمند آموزگار خوبم شرکت جستند و مرا سرفراز فرمودند.

 

آیا شما هم تا کنون دانش آموخته شدید؟ عجب!؟ 

+ نوشته شده در  87/03/10ساعت 0:15  توسط فرهود عزیز بابا  | 

از صبح امروز فرهود بی تابی می کرد و نمی توانست صبحانه بخورد.

علتش شل شدن یکی از دندان های جلو-پایینی اش بود. خوب که برانداز کردیم ، دیدیم که پشت این دندان شیری اش دندان تازه جیک زده است. مبارک است.

به دندانپزشکی رفتیم و دندان شل شده اش را کندیم.

فرهود هم دندان را از دکترش گرفت و در دستمال کاغذی تمیزی پیچید و برد در زیر بالش خوابش گذاشت.

سبب را پرسیدیم و گفت که فرشته ای می آید و کنارش پول می گذارد.

پرسیدیم چقدری می گذارد ، گفت: شاید ۵۰۰۰ تومانی بگذارد!؟

به ناچار ما هم یک ۵۰۰۰ تومانی کنار دستمال کاغذی اش گذاشتیم.

صبح روز بعد فرهود عزیز بابا از دیدن پولش شاد شد و ما نیز چون نقش فرشته ای را بازی کردیم ، شادتر از او شدیم.

 

آیا شما تا کنون دندان کشیدید و فرشته ای به شما پول داد؟

 

آیا شما تا کنون نقش فرشته ای را بازی کردید؟

 

 

 

+ نوشته شده در  87/02/26ساعت 22:12  توسط فرهود عزیز بابا  | 

امروز فرهود عزیز بابا پرسید:

 

بابا اگر نسل آدمی منقرض شود ، چه اتفاقی می افتد!؟

 

آیا شما می دانید؟ لطفا کمک مان کنید تا پاسخش را بدهیم. چشم به راه هستیم؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  87/02/24ساعت 0:25  توسط فرهود عزیز بابا  | 

چند روز وقتی که ساعت ۱۱:۳۰ از مدرسه می خواستیم بیرون بیاییم ، مادر یکی از همکلاسی هایم جلوی بابام را گرفت و گفت که می خواهند برای خانم آموزگار هدیه بخرند.بابایم هم سهیمه شرکت در این مراسم را پرداخت کرد و با هم از مدرسه بیرون آمدیم.

از بابام پرسیدم که این خانم چرا از شما پول گرفت. او گفت برای خریدن هدیه که در روز آموزگار به خانم هنرمند( آموزگارم) بدهند. گفتم مگر حقوق خانم هنرمند را ما باید بدهیم. پدرم گفت که نه این حقوق نیست گونه ای سپاسگزاری از تلاشی است که برای تو می کشد.

دیروز به بابام زنگ زدند و گفتند که ساعت ۱۱:۰۰ در کلاس درس همگی مادران و پدران می آیند تا هدیه های خریداری شده را پیشکش خانم هنرمند آموزگار پیش دبستانی مان کنند.

شوربختانه من با مادرم کمی دیر رسیدیم. اما زمانی رسیدیم که خانم هنرمند هدایا را با کمک یکی از همکارانش در درون ماشینش قرار می داد. مادرم گفت که برق نگاهش خیلی دیدنی و دوست داشتنی است. آشکار است که خستگی این چند وقت از تنش بیرون آمده است.

وقتی ما را دید آن قدر سپاسگزاری کرد که نزدیک بود همه ما شادمرگ شویم!

من هم این روز را به بابا و مامان خوبم که نخستین آموزگارانم هستند و نیز مربیان مهدکودک و نیز آموزگار مهربانم خانم هنرمند شاد باش می گویم.

 راستی شما هم نام نخستین آموزگارتان را به یاد دارید؟

اگر شما هم اینک نخستین آموزگارتان را ببینید ، به او چه می گویید؟ خیلی دوست دارم که حالا تجربه بزرگی شما را داشتم تا همان طور با نخستین آموزگارم برخورد می کردم و وقتی که مانند شما بزرگ شدم افسوس این لحظه را نخورم؟

چشم به راه سخنان شیرینتان هستم.

+ نوشته شده در  87/02/12ساعت 20:45  توسط فرهود عزیز بابا  | 

این نامها را برای خاطره می نویسم. می دانم که بزرگ شدم بر حسب ساختار آفرینش این نامها را شاید از یاد ببرم. اما آن چه در خاطر می ماند خاطرات خوب و خوش کودکی است. نام آموزگار مهربانم خانم فیروزه هنرمند و ...

۱- عرشیا امین

۲- محمد سروش اثنا عشری

۳- محمد سپهر اثنا عشری

۴- سید امیر مهدی شریفی

۵- سید یوسف موسوی

۶- محمد   مهدی خانی

۷- علی رضا  احمدی

۸- آروین سلیمانی

۹- امیر حسین داوود پور

۱۰- ارشیا وهاب کاشی

۱۱- ارتا نظریان

۱۲- پدرام شریعت پور

۱۳- محمد صالح  صالح زاده

۱۴- محمد رضا  بهشتی

۱۵- سپهر  بهارستان

۱۶- سید محمد حسین  موسوی

۱۷- محمد نیما  قیومیان

۱۸- آریا  کاغذ کنانی

۱۹- کسری میراب زاده

۲۰- امیر علی  آرام

۲۱- آروین رازانی

۲۲- سید آرمین  موسوی

۲۳- داریوش ملازاده

۲۴- آرین گرجی

۲۵- امیر حسین  حاجی لو

۲۶- علی حیدری

۲۷- باربد  قهری

۲۸- مهزیار شیخی

۲۹- فرهود شکوهی

 ۳۰- آدرین نقدی

۳۱- امیر عرفان  سروی

۳۲- نیما  مرآبادی فراهانی

۳۳- سامان حبیب اله

+ نوشته شده در  87/02/05ساعت 1:23  توسط فرهود عزیز بابا  | 

امروز بابا و مامان خوبم برایم جشن زادروز گرفتند.

گرچه تولد در دی ماه بود اما به خاطر ماههای عزاداری محرم و صفر این روز خجسته را به تاخیر انداختند.

در همین جا از همه کسانی سپاسگزاری می کنم که به من ابراز علاقه و دوستی کردند.

جشن تولد و فرهود

جشن تولد و فرهود

در این روز چون هم زمان با روزهای نوروزی بود و روزهای خجسته انقلاب کادوها و عیدهای فراوانی گرفتم. یکی از آنها ماشینی است که توی عکس می بینید:

جشن تولد و فرهود

 

جشن تولد و فرهود

فرهود و شاسخین

هم چنین برایم شاسخین! کادو آوردند که به هفت دلیل دوستش دارم:

۱- تک فرزند هستم و خواهر و برادری ندارم که باهاش بازی کنم.

۲- دختر همسایه شاسخینش را به رخم می کشید.

۳و ۴ و ۵ و ۶ و ۷ را شما بگویید؟

 

+ نوشته شده در  87/01/13ساعت 21:22  توسط فرهود عزیز بابا  | 

دیروز شنیدم که کسی به کس دیگری می گفت : پایت را به اندازه گلیمت دراز کن!"

من منظورشان را نفهمیدم. این گلیم چیست؟ که باید پایمان را به اندازه اش دراز کنیم؟

از بابای خوبم پرسیدم که جریان گلیم و پا چیست؟ گفت: پایت را به اندازه گلیمت دراز کن در قدیم به معنی این بود که اندازه و جایگاه و مقام خود را نگهدار. برای خودت شخصیت و احترام قایل شو.

اما امروزه همین اصطلاح باعث بدبختی ما ایرانیان شده است. زیرا جلوی نوآوری و خلاقیت مان را گرفته است. چون در نوآوری باید فکر را گستراند و آزاد کرد. فکر باید مانند کبوتر در آسمان همین طور آزادانه گردش کند. و اگر آدمی همیشه به فکر گلیم و اندازه آن باشد نمی تواند رشد کند. اصلا چه کسی می داند که گلیم چه اندازه ای دارد؟

حالا قرار شد که من دنبال این پرسش بروم و اندازه گلیم را بدست آورم. آیا شما می توانید به من کمک کنید؟ (چیستان)

+ نوشته شده در  87/01/11ساعت 0:48  توسط فرهود عزیز بابا  | 

 

يك دانه چوب كبريت
شمع تولدم بود
مهمان من در اين جشن
تنها دل خودم بود
شايد به كارهايم
يا شعر من بخندي
كيك تولدم بود
يك تكه نان قندي
يك مورچه مرا ديد
يك ذره كيك هم خورد
يك ريزه كند و آن را
با خود به لانه اش برد
در راه هر كه را ديد
دعوت به جشن ما كرد
برگشت و چند مهمان
همراه با خود آورد
با اين كه دوستانش
خيلي زياد بودند
از كيك كوچك من
خوردند و شاد بودند

 

 

+ نوشته شده در  87/01/09ساعت 0:36  توسط فرهود عزیز بابا  | 


من يك ستاره دارم
در آسمان آبي
پرواز مي كنم من
در آسمان به شادي
وقتي كه صبح زيبا
از راه مي رسد باز
ستاره ي من امّا
به خواب مي رود باز
من در كنار تختم
شب ها به انتظارش
چشمم به آسمان است
تا او رسد ز راهش
ستاره ي قشنگم
چشمك زنان و زيبا
بر من دوباره بخشيد
يك آسمان تماشا
 
 
+ نوشته شده در  87/01/09ساعت 0:36  توسط فرهود عزیز بابا  | 

 

خدا خدای مهربان               خدای خوب و آشنا

خدای چشمه و چمن             خدای سبزه زار ها

کسی که بال می دهد             به این پرنده ها تویی

کسی که باز می کند              زبان جوجه را تو یی

تویی که داده ای بمن             زبان و پا و دست و سر

دو تا فرشته داده ای              بنام   مادر  و  پدر

کسی که یادش از دلم             نمی شود جدا تویی

خدای خوب و مهربان            امید بچه ها تویی

 

 

+ نوشته شده در  87/01/09ساعت 0:33  توسط فرهود عزیز بابا  | 

خانم آموزگار خوبم سرکار خانم فیروزه هنرمند این سرود را به ما یاد داد. از ایشان ممنونم.

  خانواده

مانند دست است                       هر خانواده                         

هر کس یک انگشت                     در خانواده                  

بابا در این دست                          انگشت شست است     

 او نخستین                                انگشت دست است

 انگشت دیگر                              یعنی نشانه                   

او مادر ماست                              خانم خانه

انگشت دیگر                                یعنی برادر

این جا نشسته                             پهلوی مادر 

پس این کسی کیست                     انگشت دیگر

آری درست است                            او هست خواهر

من هستم آخر                                انگشت کوچک

انگشت ها را                                  دیدیم تک تک

ما پنج انگشت                              هستیم با هم

با هم شریکیم                                در شادی و غم

گر چه جداییم                                 ما پنج انگشت

چون جمع گردیم                              هستیم یک مشت

                              وحید نیک خواه آزاد

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  87/01/09ساعت 0:33  توسط فرهود عزیز بابا  | 

چند روز مانده به نوروز با بابا و مامان خوبم به خرید عید رفتیم؟

برایم یک کتانی خوشگل خریدند و تمام نوروز با آن این طرف و آن طرف می دویدم.

روز نخست نوروز به خانه حاجی بابا ( پدر بزرگم ) در گیلان - آستانه اشرفیه رفتیم. در آن جا با پسر عمویم علی و دختر عمویم عسلی با رایانه - سه گا بازی کردیم. خیلی کیف داد.

به کیاشهر رفتیم و با ماهی گیرهایی که تور ماهیگیری را از دریا می کشیدند کمک کردم و یک ماهی تقریبا بزرگ هم از گرفتم. ماهی را از تور بیرون کشیدم.

فرهود عزیز بابا و ماهیگیری

فرهود عزیز بابا و ماهیگیری

در مرداب کیاشهر ماهی و قورباغه و لاک پشت دیدم. قورباغه ها هم جا قور قور می کردند.

سوار قایق موتوری شدیم و تور دریا گشتی زدیم. خیلی کیف داد.

به شهر سیاهکل و سپس دیلمان رفتیم. در بوته زارهای چای عروس و داماها در طبیعت عکس یادبود می گرفتند. آن قدر زیبا بود که اندازه نداشت.

از مناظر دیلمان هم بهره بردیم. خیلی قشنگ است . مانند کارت پستالی زیبا.

در یک مغازه سفال فروشی یک کوزه گلی خریدیم.

کمی هم سوغاتی برای فامیلها در تهران و....

امروز هم به تهران رسیدم. خیلی خسته هستم و ناراحت از این که چرا بیشتر نماندیم؟!

 

 

+ نوشته شده در  87/01/06ساعت 17:37  توسط فرهود عزیز بابا  |